|
|
|
.. امروز عصر که رفته بودیم با ایلگار و آراز بیرون برای خرید مایحتاج خونه آراز از اون روزای نق نقوش بود! شاید هم بخاطر اینکه یکمی سرماخورده هی بهونه گیری میکرد.. خلاصه گیر داده بود و گریه میکرد و جیغ میکشید که بغلم کنید.. ایلگارم با یه عالمه بار بغلش کرد هرچی هی من گفتم نگاه به گریه اش نکن باز دلش طاقت نیاورد.. وقتی رسیدیم خونه یکمی آراز رو دعوا کردم که یادش بمونه ازش ناراحتم و کارش بد بوده.. چند دقیقه بعدش من تو هال دراز کشیده بودم اومد سمتم با گریه گفت چرا خوابیدی من دوستت دارم چرا خوابیدی من نمیبینمت پاشو میخوام بغلت کنم (بیام بغلت) بلند شدم بغلش کردم و گفتم منم دوستت دارم و بعضی وقتا تو کار بد میکنی ناراحت میشم.. خلاصه آشتی کردیم.. باز سر شام من به ایلگار گفتم نمیخورم اومد جلوم گفت بیا غذا بخور تمومش کنیم .. گفتم نمیخورم .. گفت عسلم بیا نگاهش کردم و گفتم من عسل توام؟ گف جیگرم بیا غذا بخور تازه دستاش رو هم موقع حرف زدن تکون میداد هههههههههه خلاصه به حرفم گرفت و برد یه شام زورکی خوردیم!
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:31 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. آراز یه شخصیت خیالی داره به اسم "آراز".. هروقت بیرون میریم آراز یه دستش همیشه مشته و اون دستش رو به من یا هیچکس نمیده چون: دست آراز رو گرفته.. وقتی کفش میپوشه حتما یه تایمی هم باید بذاریم برای اینکه آراز ، کفشای آراز رو بپوشونه و بنداش رو ببنده اگه اهمیت ندیم گریه میکنه.. برام خیلی جالبه من خودم هم یه شخصیت خیالی داشتم اما تو سن 8-9 سالگی.. آراز خیالبافیش احتمالا به خودم رفته.. چند روز پیش خوابیده بودم اومد بیدارم کرد گفت مامان آراز جیش داره! گفتم خب ببرش دستشویی.. بعد که رفتم دیدم دمپاییای خودش وسط دستشوییه ..دمپایی بزرگا رو پوشیده بوده کوچیکا رو هم جفت کرده بود که آراز بپوشه بعد که آراز جیشش رو کرده بود دمپایی ها رو مدل خودش پرت کرده بود وسط دستشویی و اراز رو آورده بود بیرون!
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:16 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. دیروز رفتیم یه جا رو قولنامه کردیم قبل از رفتن ایلگار داشت اتو میزد و با آراز یه سری مکالمه داشتن که خیلی با مزه بود! آراز: میریم بیرون؟ ایلگار: آره آراز: خونه کی؟ ایلگار : میریم خرید.. میخوایم بریم خونه بخریم یه جا مثل اینجا مثل اتاق تو برات بخریم که جدید باشه آراز : من نمیخوام من اینجا رو دوست دارم اتاقم خوشگله! برای خودت بخر!
بعد ایلگار منو صدا کرد دوباره از اول تکرار کردن که منم بشنوم!.
شب هم که میخواستیم بخوابیم و اراز از سروکولمون بالا میرفت هی میگفت "صدبار" گفتم یعنی چی؟ گفت عصبانی که میشی میگی "صدبار گفتم" پرسیدم کی میگه؟ گفت بابا!!! به ایلگار گفتم آره؟ غش کردیم .. هیچوقت به حرفامون دقت نمیکنیم اماوقتی آراز ضبطشون میکنه و برامون میگه تازه میفهمیم تکیه کلاممون چیه .. بعد امروز ایلگار میگه آراز وقتی مامان عصبانی میشه چیکار میکنه شروع کرد به داد زدن و حرفای نامفهوم گفتم یعنی چی آراز چی داری میگی ؟ برگشت سمت ایلگار و با خنده گفت: داد میکنه به تو !!! :))
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:22 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. آرازم الان یکمی بیشتر از 2.5سالشه.. پریروز تصمیم گرفتم که از شر پوشک خلاصش کنیم البته با استرس فراوون بخاطر اینکه اصلا آراز برای دستشویی رفتن همکاری نمیکرد مخصوصا برای پی پی .. برای همین فکر کردم روشم رو عوض کنم و اصلا کاری به کارش نداشته باشم و اصرار نکنم فقط تند و تند و با بازی میبردمش دستشویی و به زور میجیشوندمش!!! بلاخره امروز صبح یکبار بهم گفت مامان جیش دارم منم در کمال تعجب بردمش دستشویی چون یک ربع قبلش برده بودم فکر نمیکردم بازم جیش داشته باشه اما حدسم اشتباه بود کلی براش دست زدیم و تشویقش کردیم.. عصر هم که از خونه مامان اینا برگشتیم و بردمش دستشویی بلاخره پی پی هم کرد! البته کاملا ناخواسته ههههههه
به شدت تو استرس و فشار عصبی بودم ولی امیدوارم راحت این مرحله رو زود پشت سر بذاریم..
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 21:28 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. دیشب آراز که میخواست بخوابه داشت با خودش حرف میزد و میخندید گوش که دادم دیدم میگه: میکی موس رفت پیش بیزی بالا (میکی موس تو یکی از کارتونها میره پرنسس دٍیزی رو نجات میده مثل راپونزل مثلا) بعد دید که من گوش میدم گفت غذا بخویم بزرگ بشم قوی بشم بِیم تو کاتون بازی کنم با میکی موس!!! (غذا بخورم بزرگ بشم قوی بشم برم تو کارتون بازی کنم با میکی موس) کلی ضعف کردم بچم از الان داره به بازی کردن تو کارتون فکر میکنه !
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 14:54 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. 1 امروز از صبح تا شب!!! خونه مامان اینا بودیم.. بعد از ناهار میخواستیم بخوابیم من تلویزیون رو خاموش کردم ، آراز شروع کرد به جیغ و گریه و چون داشت لوس میشد من اصلا بهش محل نذاشتم بعد با حرص بدو بدو اومد سمتم و با گریه هی یه چیز رو تکرار میکرد هرچی میگفت من نمیفهمیدم آخر بعد از اینکه سعی کردم آرومش کنم فهمیدم میگه کبریت ! گفتم کبریت؟ گفت آره گفتم کبریت میخوای ؟ گفت کبریت بیار تسیون دوشن کن! {کبریت بیار تلویزیون رو روشن کن} بعد از اینکه گرفتم تو بغلم و محکم فشارش دادم توضیح دادم که تلویزیون با برق روشن میشه کبریت لازم نداره! کبریت برای گازه که روش غذا درست میکنیم برای شومینه است.. شب هم که داشتم برای ایلگار توضیح میدادم بدو بدو اومده میگه تسیون با برگ دوشن میشه! {تلویزیون با برق روشن میشه}
2 آراز خیلی وقتا یه کیسه ای کیفی برمیداره توش رو پر میکنه و راه میافته تو خونه و هی باهامون خداحافظی میکنه حالا وقتی امروز داشت بازی میکرد تو بازیش یهو گفت.. مامان خداسس باهات خوشحال شدم! بیا بوس بده! یایا (یا اله) بده.. گفتم کجا میری؟ کیسه تو دستش رو نشون داد گفت دایم میم آسغایا ب بیم پایین! {دارم میرم آشغالا رو ببرم پایین}..
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 23:58 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. شاید به نظر بیاد به بقیه پستهای این وبلاگ نخوره! اما خیلی هم بیربط نیست.. دیشب آراز سه چرخه اش رو هی میبرد رو میز و بعد رو کاناپه منم مشغول دیدن سریال مورد علاقه ام بودم و خیلی حواسم بهش نبود فقط چندباری بهش غر زدم اما ایلگار تمام حواسش پیش آراز بود هی آوردش پایین هی آراز دوباره رفت با جیغ و نق بالا تا اینکه از پشت با سه چرخه اش اومد رو زمین و سرش محکم خورد زمین من قبل از اینکه بتونم از جام بلند بشم ایلگار رو دست بلندش کرد و آنچنان داااااااااااادی زد که من همونجا میخکوب شدم بعدم از یه طرف آراز گریه میکرد از یه طرف من بخاطر اینکه سعی میکردم نخندم!! اشک از چشام سرازیر شده بود .. بعد از 5دقیقه ای که آراز گریه اش تموم شد از تصورش هی غش میکردم از خنده . . از تصور اینکه تاحالا داد ایلگارو نشنیده بودم ! البته فکر کنم خودش هم نمیدونست همچین صدای بلندی داره!!!
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 0:23 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. آراز بعضی وقتا خیلی حالتهای قلدری ای میگیره که من اصلا نمیدونم این بچه از کجا یاد گرفته!! مثلا چند وقت پیش که خونه مامان اینا بودیم و نجیبه پول بیشتری بدون اطلاع به پروین خانم داده بود، مامان بهش اعتراض کرد نجیبه هم در حال مانتو پوشیدن گفت دارم میرم از حسابت پول بردارم بدم بهت.. همونطور که مامان داشت اعتراض میکرد و نجیبه هم داشت میرفت آراز بدو بدو رفت جلوی مامان یه پا جلو یه پا عقب، پای عقب بالا ، دماغش رو چسبوند به صورت مامان و گفت دایه می یه از حسابت پول بدایه! (داره میره از حسابت پول برداره!) من این طرف باز اشکام سرازیر شده بود و نمیخواستم هم اراز بفهمه اما مامان نتونست خودشو کنترل کنه و وسط عصبانیت زد زیر خنده و گفت ، محبوبه این دیگه قراره چقدر پررو بشه!!! جیگر پسرم که حتی وقتی پررو میشه خوردنیه!
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 0:23 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. آراز یه چیزایی رو خیلی بانمک تلفظ میکنه یکی از اون چیزا! بادکنکه.. عاشق بادکنکه و بهش میگه بادکوغک!!! کلمه به این سختی رو به راحتی میگه یه بار نجیبه بخش بخش بهش گفت .. باد .. کُ..نک بعد آراز گفت باد..کو..کوغک!!! خودش هم فهمیده این کلمه اش جالبه و میخنده با ما!
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 14:26 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
.. هرشب برای آراز قصه تعریف میکنم و بعدم براش حسنی میخونم.. قصه هایی که تعریف میکنم هم کارهای خودشه به جای آراز هم میگم "پسرکوچولو".. دیشب که داشتم براش قصه پسرکوچولو رو میگفتم یه جا بود که مامان به پسرکوچولو میگه اسباب بازیهاتو جمع کن که میخوام جارو کنم پسر کوچولو هم اسباب بازیهاش رو از کف هال میبره میریزه تو اتاقش و سریع برمیگرده سر کارتون دیدن.. اینجای قصه که رسیدم گفتم اما جمع کردن که این نیست جمع کردن یعنی ببره بذاره سر جاش.. که آراز تو جاش بلند شد و درحالیکه بلند میشد گفت بیرم اساب بازی جمع کنم.. گفتم نه نمیخواد فردا جمع کن الان بخواب اما با تاکید دوباره حرفش رو تکرار کرد ورفت.. خودم هاج و واج مونده بودم از ذوقم به ایلگار گفتم تو باید یادبگیری و رفتم و بهش کمک کردم اسباب بازیهاش رو جمع کردیم ..
نوشته شده توسط محبوبه اسدپور در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 17:2 | لینک ثابت |
|
|